ميان مجلس رندان ، حديث فردا نيست
بيار باده ! كه حال زمانه پيدا نيست
دگر زعقل ، حكايت به عاشقان منويس !
بارت عقل ، به ديوان عشق مجرى نيست
نگاه دار ادب در طريق عشق ! و مترس !
اگر چه دوست غيورست ، بى محابا نيست
اسير لذت تن مانده اى ، و گرنه ترا
چه عيش هاست كه در ملك جان مهيا نيست
زطعن مردم بيگانه قاسمى چه ضرر؟
ترا كه از غم جانان زخويش پروا نيست