از رساله مشهور: سرور ما و معتمد ما و پیر ما مولانا صفی الحق و الحقیقه و الدین عبدالرحمان که – پروردگار سایه او را بر ما و دیگر اهل ایمان پایدار کناد! – گفت : شیخ برهان الدین موصلی که مردی عالم بود و – خدا بر او ببخشاید! – مرا گفت : ما، از مصر به مکه روی آوردیم به قصد حج در اثنای راه بودیم که به منزلی فرود آمدیم و ماری به قصد ما بیرون آمد و مردم به کشتن او در ایستادند. و پسر عموی من ، بر آنان سبقت گرفت و آن را کشت . او پسر عمویم را چسبید و رها نکرد و ما می نگریستیم و تقلای آن را می دیدیم اما جن را نمی دیدیم . و مردم به اسب توسل جستند و او را پی گرفتند ولی قادر نشدند و او همچنان دوان رفت تا از چشم افتاد و این رویداد، بر ما سخت و سنگین شد و سرانجام در پایان روز، او را دیدیم که سخت و سنگین می آید. او را ملاقات کردیم و پرسیدم که : بر تو چه گذشت ؟ و او گفت چیزی نبود، جز این که آن مار را کشتم که دیدید و او با من چنان کرد و ناگهان خود را در میان گروهی جن دیدم که یکی می گفت : پدرم را کشت ، دیگری گفت پسر عمویم را کشت و آنان دم به دم در پیرامون من فزونی می گرفتند و ناگاه مردی را دیدم که مرا گرفت و گفت : بگو: من ، خداپرست و بر دین محمد هستم سپس به من و آن گروه اشاره کرد که : به داوری برویم ! و ما رفتیم ، تا به پیری بزرگ رسیدیم که بر سکویی نشسته بود و چون به حضور او رسیدیم ، گفت : رهایش کیند! و دعویتان را بگویید!
فرزندان گفتند: دعوی ما آنست که کشنده پدر مانست من گفتم : پناه بر خدا! ما، راهیان زیارت خانه خدا بودیم ، که به این منزل فرود آمدیم و ماری به قصد ما بیرون آمد و مردم به کشتن او در ایستادند و من نیز از آنان بودم و آن مار را زدم ، تا کشته شد.
پیر چون گفتار مرا شنید، گفت : رهایش کنید! من بر درخت خرمایی بودم که پیامبر(ص ) می گفت : آن که به سرو وضعی جز سرو وضع اصلی خود در آید، و کشته شود، نه دیه بر قاتل است و نه قصاص او را به منزلگاهش بازگردانید! سپس ، آنان پیش آمدند و مرا از جایگاه خود، به کاروان رساندند سر گذشت من ، این بود و سپاس خدا را.
کشکول شیخ بهایی
فروردین 15