حكايت كرده اند كه مردی شاعر، دشمنی داشت و در يكی از روزها در سفر بود، كه دشمن خويش ، در كنار خود يافت .
شاعر دانست كه كشته خواهد شد. از اين رو، دشمن را گفت : ای فلان ! دانم كه مرگ من فرا رسيده است . اما از تو می خواهم كه چون مرا بكشی ، به در خانه من روی ، و دو دختر مرا گويی : ((ای دختران ! پدرتان )) و دختران چون سخن مرد شنيدند مصراع ديگر را بدان افزود و خواندند كه :
الا ايها البنتان ان ابا كما
قتيل خذ بالثار ممن اتا كما
ای دختران بدانید که پدرتان
کشته شده از کسی که آمده خون بهایش بستانید
سپس ، در مرد آويختند و او را به نزد قاضی بردند. حاكم از او باز پرسيد تا اعتراف كرد و به ازای قتل آن مرد بكشتندش .