فروردین 13
حکایت کرده اند که مردی شاعر، دشمنی داشت و در یکی از روزها در سفر بود، که دشمن خویش ، در کنار خود یافت .
شاعر دانست که کشته خواهد شد. از این رو، دشمن را گفت : ای فلان ! دانم که مرگ من فرا رسیده است . اما از تو می خواهم که چون مرا بکشی ، به در خانه من روی ، و دو دختر مرا گویی : ((ای دختران ! پدرتان )) و دختران چون سخن مرد شنیدند مصراع دیگر را بدان افزود و خواندند که :
الا ایها البنتان ان ابا کما
قتیل خذ بالثار ممن اتا کما
ای دختران بدانید که پدرتان
کشته شده از کسی که آمده خون بهایش بستانید
سپس ، در مرد آویختند و او را به نزد قاضی بردند. حاکم از او باز پرسید تا اعتراف کرد و به ازای قتل آن مرد بکشتندش .