اسفند 24
برده داری را برده ای بود، که خود خوراک پست می خورد و برده را پست تر می خوراند. برده از این حال ، سر، باز زد و از صاحب خویش خواست ، تا او را بفروشد. و فروخت . و دیگری او را خرید که خود سبوس می خورد و او را نیز می خوراند. برده از او نیز خواست تا وی را بفروشد و فروخت و دیگری خرید که خود سبوس می خورد و او را نمی خوراند. از او نیز خواست تا بفروشد و چنین شد. مالک تازه ، خود چیزی نمی خورد و سر او را تراشید و شب او را می نشاند و چراغ بر فرقش می گذاشت و از وی به جای چراغدان استفاده می کرد. اما، این بار برده ماند و تقاضای فروش نکرد. تا برده فروشی او را گفت چه چیز تو را به ماندن نزد این مالک واداشته است ؟ گفت : از آن می ترسم که دیگری مرا بخرد و فتیله در چشمم کند و به جای چراغ به کار گیرد