من که شدم کارشناس اندکی صد کنم و باز نگویم یکی

بدون نظر »

در چمن باغ چو گلبن شکفت
بلبلی با باز درآمد به گفت

کز همه مرغان تو خاموش ساز
گوی چرا برده‌ای آخر به باز

تا تو لب بسته گشادی نفس
یک سخن نغز نگفتی به کس

منزل تو دستگه سنجری
طعمه تو سینه کبک دری

من که به یک چشم زد از کان غیب
صد گهر نغز برآرم ز جیب

طعمه من کرم شکاری چراست
خانه من بر سر خاری چراست

باز بدو گفت همه گوش باش
خامشیم بنگر و خاموش باش

من که شدم کارشناس اندکی
صد کنم و باز نگویم یکی
ادامه نوشتار »

نکوهش طمع

بدون نظر »

امام صادق (ع) فرمود: چه زشت است براى مؤمن که میل و رغبتى در او باشد که او را خوار کند.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: مقصود رغبت به مردم است به خواهش کردن از ایشان، و این است آن رغبتى که باعث خوارى و ذلت است و اما رغبت به جانب پروردگار متعال پس آن عین عزت است

از امام باقر (ع) روایت کنند که فرمود: چه بد بنده ایست آن بنده که در او طمعى باشد که او را بکشاند، و چه بد بنده ایست آن بنده که در او میل و رغبتى باشد که او را خوار کند.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: شاید مقصود از طمع همان میل دل است که آنچه در دست مردم است دوست دارد و آرزو کند، و مقصود از میل و رغبت اظهار آن است بخواهش کردن و خواستن از مخلوق خدا و کشاندن با اول مناسب است چنانچه خوار کردن با دومى مناسبت دارد.
زهرى گوید: على بن الحسین علیهماالسلام فرمود: من تمامى خیر و سعادت را دیدم گرد آمده در اینکه باید طمع از هر چه در دست مردم است برید.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: زیرا طمع: خوارى، پستى، حسد، کینه، دشمنى، غیبت، بدگوئى، ستم، مداهنه، نفاق، ریاء، صبر بر باطل مردم، بى توکلى به خدا و مفاسد بى شمار دیگر به بار آورد، و علاج همه آنها به قطع طمع است.
اصول کافی

احادیثی از امام حسن مجتبی (ع)

بدون نظر »

هر که تقواى الهى پیشه سازد، خداوند راه رهایى از فتنه ها را براى او گشوده ، و در کارها او را تائید، مى نماید، و راه هدایت ، را براى او آماده ، ساخته ، و حجت دلیلش را غالب مى گرداند، و چهره اش را نورانى و آرزویش را بر مى آورد، با کسانى که خداوند بر آنان نعمت خود را ارزانى داشته ، باپیامبران و راستگویان ، و شهیدان و صالحان ، و اینان دوستان نیکوئى هستند

تقوى درگاه ، هر توبه ، و آغاز هر حکمت ، و شرافت هر عمل است

معاشرت نیکو با مردم ابتداى عقل و دور اندیشى است و با عقل دنیا و آخرت به دست مى آید، و هر که از عقل محروم گردید از این دو جهان بى بهره است .

امام حسن مجتبی ( ع )

روایاتی از حضرت محمد (ص)

بدون نظر »

حوائج خویش را با عزت نفس بجوئید زیرا کارها جریان مقدر دارد،.

عافیت را براى دیگران بخواه تا نصیب تو شود

زگهواره تا گور دانش بجویید

غذاى خود را به پرهیزکاران بخورانید و نیکی هاى خود را در بارۀ مؤمنان انجام دهید

بهترین کسبها آنست که مرد با دست خود کار کند.

بهترین کسب مرد مسلمان تیرى است که در راه خدا میاندازد.

نهج الفصاحه

خردنامه ارسطو

بدون نظر »

دبیر خردمند دانش‌پژوه
نویسندهٔ قصهٔ هر گروه

نوشت از سکندر شه نامدار
که چون سلطنت یافت بر وی قرار

چو نور خرد بودش اندر سرشت
خردنامه‌های حکیمان نوشت

گرفتی به دستور آن، کار پیش
به آن راست کردی همه کار خویش

نخست از ارسطو که‌ش استاد بود
به شاگردی او دلش شاد بود،

خردنامه‌ای نغز عنوان گرفت
که مغز از قبول دل و جان گرفت

ز نام خدای‌اش سرآغاز کرد
وز آن پس نوای دعا ساز کرد

که: «شاها! دلت چشمهٔ راز باد!
به روی تو چشم رضا باز باد!

میفکن به کار رعیت گره!
خدا آنچه دادت، به ایشان بده!

ترحم کن و، عفو و بخشش نمای!
که اینها رسیدت ز فضل خدای

اگر واگذاری به او کار خویش،
نیاید تو را هیچ دشوار، پیش

وگر جز بدو افکنی کار را،
نشانه شوی تیر ادبار را

گر اصلاح خلق جهان بایدت،
دل از هر بدی بر کران بایدت

مشو غرهٔ حسن گفتار خویش!
نکو کن چو گفتار، کردار خویش!

بزن شیشهٔ خشم را سنگ حلم!
بشو ظلمت جهل را ز آب علم!

مبادا شود سخت‌تر کار تو
به پشت تو گردد فزون بار تو

جامی خردنامه

خاک زمین جز به هنر پاک نیست

بدون نظر »

ما که به خود دست برافشانده‌ایم
بر سر خاکی چه فرومانده‌ایم
صحبت این خاک ترا خار کرد
خاک چنین تعبیه بسیار کرد
عمر همه رفت و به پس گستریم
قافله از قافله واپس تریم
این دو فرشته شده در بند ما
دیو ز بدنامی پیوند ما
گرم رو سرد چو گلخن گریم
سرد پی گرم چو خاکستریم
نور دل و روشنی سینه کو
راحت و آسایش پارینه کو
صبح شباهنگ قیامت دمید
شد علم صبح روان ناپدید
خنده غفلت به دهان درشکست
آرزوی عمر به جان درشکست
از کف این خاک به افسونگری
چاره آن ساز که چون جان بری
بر پر ازین دام که خونخواره‌ایست
زیرکی از بهر چنین چاره‌ایست
گرگ ز روباه به دندان تراست
روبه از آن رست که به دان تراست
جهد بر آن کن که وفا را شوی
خود نپرستی و خدا را شوی
خاک دلی شو که وفائی دروست
وز گل انصاف گیائی دروست
هر هنری کان ز دل آموختند
بر زه منسوج وفا دوختند
گر هنری در تن مردم بود
چون نپسندی گهری گم بود
گر بپسندیش دگر سان شود
چشمه آن آب دو چندان شود
مردم پرورده به جان پرورند
گر هنری در طرفی بنگرند
خاک زمین جز به هنر پاک نیست
وین هنر امروز درین خاک نیست
گر هنری سر ز میان برزند
بی‌هنری دست بدان درزند
کار هنرمند به جان آورند
تا هنرش را به زبان آورند
حمل ریاضت به تماشا کنند
نسبت اندیشه به سودا کنند
نام کرم ساخته مشتی زیان
اسم وفا بندگی رایگان
گفته سخا را قدری ریشخند
خوانده سخن را طرفی لورکند
نقش وفا بر سر یخ می‌زنند
بر مه و خورشید زنخ میزنند
گر نفسی مرهم راحت بود
بر دل این قوم جراحت بود
گر ز لبی شربت شیرین چشند
دست به شیرینه به رویش کشند
بر جگر پخته انجیر فام
سرکه فروشند چو انگور خام
چشم هنر بین نه کسی را درست
جز خلل و عیب ندانند جست
حاصل دریا نه همه در بود
یک هنر از طبع کسی پر بود
دجله بود قطره‌ای از چشم کور
پای ملخ پر بود از دست مور
عیب خرند این دو سه ناموسگر
بی هنر و بر هنر افسوسگر
تیره‌تر از گوهر گل در گلند
تلخ‌تر از غصه دل بر دلند
دود شوند ار به دماغی رسند
باد شوند ار به چراغی رسند
حال جهان بین که سرانش که‌اند
نامزد و نامورانش که‌اند
این دو سه بدنام کهن مهد خویش
می‌شکنندم همه چون عهد خویش
من به صفت چون مه گردون شوم
نشکنم ار بشکنم افزون شوم
رنج گرفتم ز حد افزون برند
با فلک این رقعه به سر چون برند
بر سخن تازه‌تر از باغ روح
منکر دیرینه چو اصحاب نوح
ای علم خضر غزائی بکن
وی نفس نوح دعائی بکن
دل که ندارد سر بیدادشان
باد فرامش کند ار یادشان
با بدشان کان نه باندازه‌ایست
خامشی من قوی آوازه‌ایست
حقه پر آواز به یک در بود
گنگ شود چون شکمش پر بود
خنبره نیمه برآرد خروش
لیک چو پر گردد گردد خموش
گر پری از دانش خاموش باش
ترک زبان گوی و همه گوی باش

در مدح هنر

بدون نظر »

حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولتست هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
وقتی افتاد فتنه‌ای در شام
هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند
به وزیرى پادشاه رفتند
پسران وزیر ناقص عقل
به گدایی به روستا رفتند
سعدی

ای رمه این دره چراگاه نیست

بدون نظر »

ای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه، این دره چراگاه نیست
ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر میکنی
رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی بچاه
این گنه تست، نه حکم قضاست
لقمهٔ سالوس کرا سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس، بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد؟ بینواست
خانهٔ جان هرچه توانی بساز
هرچه توان ساخت درین یک بناست
کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست
پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است
موعظت دیو شنیدن خطاست
تا بودت شمع حقیقت بدست
راه تو هرجا که روی روشناست
تا تو قفس سازی و شکر خری
طوطیک وقت ز دامت رهاست
حمله نیارد بتو ثعبان دهر
تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
ای گل نوزاد فسرده مباش
زانکه تو را اول نشو و نماست
طائر جانرا چه کنی لاشخوار
نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست
کاهلیت خسته و رنجور کرد
درد تو دردیست که کارش دواست
چاره کن آزردگی آز را
تا که بدکان عمل مومیاست
روی و ریا را مکن آئین خویش
هرچه فساد است ز روی و ریاست
شوخ‌تن و جامه چه شوئی همی
این دل آلوده به کارت گواست
پای تو همواره براه کج است
دست تو هر شام و سحر بر دعاست
چشم تو بر دفتر تحقیق، لیک
گوش تو بر بیهده و ناسزاست
بار خود از دوش برافکنده‌ای
پشت تو از پشتهٔ شیطان دوتاست
نان تو گه سنگ بود گاه خاک
تا به تنور تو هوی نانواست
ورطه و سیلاب نداری به پیش
تا خردت کشتی و جان ناخداست
قصر دل‌افروز روان محکم است
کلبهٔ تن را چه ثبات و بقاست
جان بتو هرچند دهد منعم است
تن ز تو هرچند ستاند گداست
روغن قندیل تو آبست و بس
تیرگی بزم تو بیش از ضیاست
منزل غولان ز چه شد منزلت
گر ره تو از ره ایشان جداست
جهل بلندی نپسندد، چه است
عجب سلامت نپذیرد، بلاست
آنچه که دوران نخرد یکدلیست
آنچه که ایام ندارد وفاست
دزد شد این شحنهٔ بی نام و ننگ
دزد کی از دزد کند بازخواست
نزد تو چون سرد شود؟ آتش است
از تو چرا درگذرد؟ اژدهاست
وقت گرانمایه و عمر عزیز
طعمهٔ سال و مه و صبح و مساست
از چه همی کاهدمان روز و شب
گر که نه ما گندم و چرخ آسیاست
گر که یمی هست، در آخر نمی‌است
گر که بنائی است، در آخر هباست
ما بره آز و هوی سائلیم
مورچه در خانهٔ خود پادشاست
خیمه ز دستیم و گه رفتن است
غرق شدستیم و زمان شناست
گلبن معنی نتوانی نشاند
تا که درین باغچه خار و گیاست
کشور جان تو چو ویرانه‌ایست
ملک دلت چون ده بی روستاست
شعر من آینهٔ کردار تست
ناید از آئینه بجز حرف راست
روشنی اندوز که دلرا خوشی است
معرفت آموز که جانرا غذاست
پایهٔ قصر هنر و فضل را
عقل نداند ز کجا ابتداست
پردهٔ الوان هوی را بدر
تا بپس پرده ببینی چهاست
به که بجوی و جر دانش چرد
آهوی جانست که اندر چراست
خیره ز هر پویه ز میدان مرو
با فلک پیر ترا کارهاست
اطلس نساج هوی و هوس
چون گه تحقیق رسد بوریاست
بیهده، پروین در دانش مزن
با تو درین خانه چه کس آشناست
پروین اعتصامی

پندی کوتاه از پیامبر اسلام

بدون نظر »

مردى نزد آن حضرت (ص)(پیامبر (ص)) آمد و گفت یا رسول اللَّه مرا اندرز ده فرمود: هیچ به خدا شرک میار و اگر چه ب‏ه آتش بسوزى و اگر چه شکنجه شوى مگر اینکه دلت از ایمان آرام و آسوده باشد، پدر و مادرت را اطاعت کن چه زنده باشند یا مرده ب‏ه آنها نیکى کن و اگر به تو فرمان دادند تا دست از خانواده و مالت بردارى عمل کن زیرا که این از ایمان است. نماز واجبه را عمدا وامگذار زیرا هر که یک نماز واجب را عمدا وانهد از پناه خدا بر کنار است، مبادا مى‏ نوشى یا هر مست‏ کننده‏ اى دیگر را زیرا این هر دو کلید هر شرى باشند.
تحف العقول

پندهای کوتاه از امام رضا (ع)

بدون نظر »

۱- مؤمن مؤمن نباشد تا در او سه خصلت بود، سنتی از پروردگارش، و سنتی از پیمبرش، و سنتی از امامش، سنت پروردگارش رازپوشی است، و سنت از پیمبرش مدارا با مردم، و اما سنت از امامش شکیبائی در سختی و تنگی.

۲- کسی که نعمت دارد باید که بر عیالش در هزینه وسعت بخشد.

۳- عبادت پر روزه داشتن و نماز خواندن نیست و همانا عبادت پراندیشه کردن در امر خدا است.

۴- پاکیزه بودن از اخلاق انبیاء است.

۵- سه چیز از روش مرسلانست، بوی خوش، اصلاح مو، پرجماع کردن.

۶- امین به تو خیانت نکند توئی که به خائن امانت سپردی.

۷- چون خدا امری را خواهد خرد را از بنده‏ ها برباید و خواست خود را اجراء کند، و چون امرش را اجراء کرد خرد هر خردمند را به او برگرداند، و میگوید این چطور شد؟ و این از کجا شد؟

۸- خموشی یکی از ابواب حکمت است، راستی خموشی دوستی می‏آورد، راستی که آن رهنمای هر خیریست.

۹- هر چه زیادیست نیاز به سخن زیادی هم دارد.

۱۰- برادر بزرگتر به جای پدر است.
تحف العقول