نکوهش طمع

بدون نظر »

امام صادق (ع) فرمود: چه زشت است براى مؤمن که میل و رغبتى در او باشد که او را خوار کند.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: مقصود رغبت به مردم است به خواهش کردن از ایشان، و این است آن رغبتى که باعث خوارى و ذلت است و اما رغبت به جانب پروردگار متعال پس آن عین عزت است

از امام باقر (ع) روایت کنند که فرمود: چه بد بنده ایست آن بنده که در او طمعى باشد که او را بکشاند، و چه بد بنده ایست آن بنده که در او میل و رغبتى باشد که او را خوار کند.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: شاید مقصود از طمع همان میل دل است که آنچه در دست مردم است دوست دارد و آرزو کند، و مقصود از میل و رغبت اظهار آن است بخواهش کردن و خواستن از مخلوق خدا و کشاندن با اول مناسب است چنانچه خوار کردن با دومى مناسبت دارد.
زهرى گوید: على بن الحسین علیهماالسلام فرمود: من تمامى خیر و سعادت را دیدم گرد آمده در اینکه باید طمع از هر چه در دست مردم است برید.
شرح:
مجلسى (ره) گوید: زیرا طمع: خوارى، پستى، حسد، کینه، دشمنى، غیبت، بدگوئى، ستم، مداهنه، نفاق، ریاء، صبر بر باطل مردم، بى توکلى به خدا و مفاسد بى شمار دیگر به بار آورد، و علاج همه آنها به قطع طمع است.
اصول کافی

احادیثی از امام حسن مجتبی (ع)

بدون نظر »

هر که تقواى الهى پیشه سازد، خداوند راه رهایى از فتنه ها را براى او گشوده ، و در کارها او را تائید، مى نماید، و راه هدایت ، را براى او آماده ، ساخته ، و حجت دلیلش را غالب مى گرداند، و چهره اش را نورانى و آرزویش را بر مى آورد، با کسانى که خداوند بر آنان نعمت خود را ارزانى داشته ، باپیامبران و راستگویان ، و شهیدان و صالحان ، و اینان دوستان نیکوئى هستند

تقوى درگاه ، هر توبه ، و آغاز هر حکمت ، و شرافت هر عمل است

معاشرت نیکو با مردم ابتداى عقل و دور اندیشى است و با عقل دنیا و آخرت به دست مى آید، و هر که از عقل محروم گردید از این دو جهان بى بهره است .

امام حسن مجتبی ( ع )

روایاتی از حضرت محمد (ص)

بدون نظر »

حوائج خویش را با عزت نفس بجوئید زیرا کارها جریان مقدر دارد،.

عافیت را براى دیگران بخواه تا نصیب تو شود

زگهواره تا گور دانش بجویید

غذاى خود را به پرهیزکاران بخورانید و نیکی هاى خود را در بارۀ مؤمنان انجام دهید

بهترین کسبها آنست که مرد با دست خود کار کند.

بهترین کسب مرد مسلمان تیرى است که در راه خدا میاندازد.

نهج الفصاحه

گهر ناب (روایاتی از پیامبر اسلام ص)

بدون نظر »

صدقه را از خویشتن آغاز کن اگر چیزى فزون آمد به کسان خود ده اگر از کسان تو چیزى فزون آمد به خویشان ده و اگر از خویشان نیز چیزى فزون آمد به دیگران ده و همچنین صدقه را از عیال خویش آغاز کن.

حاجت کسى را که از ابلاغ آن ناتوان است به بزرگان برسانید زیرا هر کس حاجت درمانده اى را به بزرگى برساند روز رستاخیز خداوند پاهاى وى را بر صراط استوار میسازد.

جبریل پیش من آمد و گفت اى محمّد هر گونه میخواهى زندگی کن (اما بدان) که عاقبت خواهى مرد و هر چه را میخواهى دوست بدار (اما بدان) که از آن جدا خواهى شد و هر چه میخواهى بکن که پاداش آن را خواهى دید و بدان که شرف مؤمن بپا خاستن شب است و عزت وى بى نیازى از مردم.

آیا دوست دارى دلت نرم شود و حاجت خود بیابى بر یتیم رحمت آور وى را بنواز و از غذاى خویش بدو بخوران تا دلت نرم شود و حاجت خود بیابى.

نهج الفصاحه

احادیثی از پیامبر اسلام ( ص)

بدون نظر »

نیک کردار باش و از کار بد بپرهیز ببین میل دارى دیگران در باره تو چه بگویند همان طور رفتار کن و از آنچه نمیخواهى در باره تو بگویند برکنار باش.

آفت دین سه چیز است: داناى بد کار و پیشواى ستم کار و مجتهد نادان.

نشان منافق سه چیز است، سخن بدروغ گوید، از وعده تخلف کند و در امانت خیانت نماید.

اگرمیخواهید پیش خداوند منزلتى بلند یابید خشونت را به بردبارى و محرومیت را به عطا تلافى کنید
نهج الفصاحه

اگر لب گشایی، به حکمت گشای!

بدون نظر »

چنین است در سفرهای قدیم
ز فیثاغرس آن الهی حکیم
که چون قفل درج سخن باز کرد
جهان را گهرریز ازین راز کرد
که: «ای چون صدف جمله تن گشته گوش!
گشا یک نفس گوش حکمت‌نیوش!
چو گشتی شناسای یزدان پاک،
کسی گر نبشناسدت ز آن چه باک؟
نگهدار خود را ز هر کار زشت!
که نید ز پاکان نیکوسرشت
اگر لب گشایی، به حکمت گشای!
مشو همچو بی‌حکمتان ژاژخای!
چو بندد شب تیره مشکین‌نقاب
از آن پیش کافتی ز پا مست خواب،
زمانی چراغ خرد برفروز!
ببین در فروغش عمل‌های روز!
ادامه نوشتار »

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

بدون نظر »

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین
تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست
سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست
چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است
برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست
گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست
دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:
تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست
جان را بلند دار که این است برتری
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست
اندر سموم طیبت باد بهار نیست
آن نکهت خوش از نفس خرم صباست
آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است
فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست
آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت
گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست
مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست
بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست
جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب
کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست
زنگارهاست در دل آلودگان دهر
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست
ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است
ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست
گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق
بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست
جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای
در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست
ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای
آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست
اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری
آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست
زان گنج شایگان که بکنج قناعت است
مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست
دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش
کار تو همچو غله و ایام آسیاست
سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است
تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست
همنیروی چنار نگشته است شاخکی
کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست
گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست
گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب
ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست
در آسمان علم، عمل برترین پراست
در کشور وجود، هنر بهترین غناست
میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است
میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست
در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست
در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست
قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی
در خاکدان پست جهان برترین بناست
عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است
خرم کسیکه درده امید روستاست
بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست
در حیرتم که نام تو بازارگان چراست
با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست
زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست
دیوانگی است قصهٔ تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
آن سفله‌ای که مفتی و قاضی است نام او
تا پود و تار جامه‌اش از رشوه و رباست
گر درهمی دهند، بهشتی طمع کنند
کو آنچنان عبادت و زهدی که بیریاست
جانرا هر آنکه معرفت آموخت مردم است
دل را هر آنکه نیک نگهداشت پادشاست
پروین اعتصامی

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

بدون نظر »

بود بقالی و وی را طوطیی
خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی
بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی
خواجه روزی سوی خانه رفته بود
بر دکان طوطی نگهبانی نمود
گربه‌ای برجست ناگه بر دکان
بهر موشی طوطیک از بیم جان
جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشه‌های روغن گل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه‌اش
بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش
دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ
کافتاب نعمتم شد زیر میغ
دست من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیه‌ها می‌داد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار
می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا که باشد اندر آید او بگفت
جولقیی سر برهنه می‌گذشت
با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه روغن ریختی
ادامه نوشتار »

بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال

بدون نظر »

نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست
وگر خون به فتوی بریزی رواست
کرا شرع فتوی دهد بر هلاک
الا تا نداری ز کشتنش باک
وگر دانی اندر تبارش کسان
برایشان ببخشای و راحت رسان
گنه بود مرد ستمکاره را
چه تاوان زن و طفل بیچاره را؟
تنت زورمندست و لشکر گران
ولیکن در اقلیم دشمن مران
که وی بر حصاری گریزد بلند
رسد کشوری بی گنه را گزند
نظر کن در احوال زندانیان
که ممکن بود بی‌گنه در میان
چو بازارگان در دیارت بمرد
به مالش خساست بود دستبرد
کزان پس که بر وی بگریند زار
بهم باز گویند خویش و تبار
که مسکین در اقلیم غربت بمرد
متاعی کز او ماند ظالم ببرد
بیندیش ازان طفلک بی پدر
وز آه دل دردمندش حذر
بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یک نام زشتش کند پایمال
پسندیده کاران جاوید نام
تطاول نکردند بر مال عام
بر آفاق اگر سر بسر پادشاست
چو مال از توانگر ستاند گداست
بمرد از تهیدستی آزاد مرد
ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد
سعدی

بدون نظر »

ﺍﻣﺎﻡ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﺎﻗﺮ ﮔﻔﺘﻪ: «ﻣﺮﺩﻯ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﻧﺰﺩ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻰ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻳﺎ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺧﺒﺮ ﺩﻩ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺩﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻧﺪ، ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻳﻚ ﺩﻝ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯ، ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻳﻚ ﺩﻝ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﻝ ﻭ ﺍﻫﻞ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﻧﺪ، ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻳﻚ جاﻳﺎﻓﺘﻰ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﻯ ﺩﺭﻳﻎ ﻣﺪﺍﺭ ﺑﺎ ﻳﺎﺭﺍﻧﺶ ﻳﺎﺭ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﻭﻯ ﺩﺷﻤﻦ، ﺭﺍﺯ ﻭ ﺧﺮﺩﻩ ﻭﻯ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﺎﻥ ﻭ ﻧﻴﻜﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﺳﺎﺯ ﻭ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺍﺣﻤﺮ ﻧﺎﻳﺎﺏ ﺗﺮﺍﻧﺪ. ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯ ﻓﻘﻂ ﻟﺬﺕ ﻫﻤﺪﻣﻰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺭﻳﻎ ﻣﺪﺍﺭ ﻭ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﺧﻮﺷﺮﻭﻳﻰ ﻧﺸﺎﻥ ده خصال صدوق