گریه پیامبر(ص) هنگام وفات

بدون نظر »

شـیـخ طـوسـی بـه سـنـد مـعتبر از ابن عباس روایت کرده است که چون هنگام وفات حضرت رسـول صلی اللّه علیه وآله وسلّم شد آن قدر گریست که آب دیده اش بر محاسن مبارکش جـاری شـد گـفتند: یا رسول اللّه ! سبب گریه شما چیست ؟ فرمود: گریه می کنم برای فـرزنـدان خـود وآنچه نسبت به ایشان خواهند کرد بَدانِ امّت من بعد از من ، گویا می بینم فـاطـمه دختر خود را بر اوستم کرده باشند بعد از من واوندا کند که یا اَبَتاه ، واَحدی از امـت مـن اورا اعـانـت نـکـنـد؛ چـون فـاطـمـه عـلیـهاالسّلام این سخن را شنید گریست ، حضرت رسول صلی اللّه علیه وآله وسلّم فرمود که گریه مکن ای دختر من ، فاطمه علیهاالسّلام گفت : گریه نمی کنم برای آنچه بعد از توبا من خواهند کرد ولیکن می گریم از مفارقت تـویـا رسـول اللّه صـلی اللّه علیه وآله وسلّم . حضرت فرمود که بشارت باد ترا ای دخـتـر مـن کـه زود بـه مـن مـلحـق خـواهـی شـد وتـو اول کـسـی خـواهـی بـود کـه از اهل بیت من به من ملحق می شود
منتهی الامال

ده فضیلت امیر المومنین

بدون نظر »

علی (ع) فرمود:
از طرف رسول خدا ده چیزی به من داده شد كه به كسی پیش از من داده نشده و به كسی پس از من هم داده نشود فرمود ای علی تو برادر منی در دین و تو برادر منی در آخرت ، ایستگاه تو روز قیامت از همه مردم بمن نزدیكتر است منزل من و تو در بهشت برابر همند چون منزل دو برادر، توئی حق توئی ولی توئی وزیر، دشمنت دشمن منست و دشمن من دشمن خدا دوستت دوست منست و دوست من دوست خداست .

حجاب فاطمه علیهاالسّلام در برابر مرد نابینا

بدون نظر »

سـیـد فـضل اللّه راوندی در (نَوادر) روایت كرده از امیرالمؤ منین علیه السّلام كه شخص ‍ نـابـیـنـائی اذن خـواسـت از حـضـرت فـاطـمـه عـلیـهـاالسـّلام كـه داخـل خـانه شود، فاطمه علیهاالسّلام خود را از اومستور كرد، پیغمبر خدا صلی اللّه علیه وآله وسـلّم بـه فـاطـمـه عـلیـهـاالسـّلام فـرمـود: بـه چـه سـبـب خـود را مـسـتـور كـردی وحال آنكه این مرد نابینا ترا نمی بیند؟ عرض كرد: اگر اومرا نمی بیند من اورا می بینم ، اگـر در پـرده نـباشم استشمام رایحه می نماید. پس حضرت فرمود: شهادت می دهم كه توپاره تن من می باشی .
ونـیـز روایت كرده كه روزی حضرت رسول صلی اللّه علیه وآله وسلم از اصحاب خود از حقیقت زن سؤ ال فرمود، اصحاب گفتند كه زن عورت است ؛ فرمود در چه حالی زن به خدا نـزدیـكـتـر اسـت ؟ اصـحـاب جـواب نـتوانستند، چون فاطمه علیهاالسّلام این مطلب را شنید عـرض كرد كه نزدیكترین حالات زن به خدا آن است كه ملازم خانه خود باشد وبیرون از خانه نشود. حضرت فرمود: فاطمه پاره تن من است
منتهی الامال

آیه وَلَسـَوْفَ یـُعـْطیكَ ربُّكَ فَتَرْضی

بدون نظر »

ثـَعـْلَبـی از حـضـرت صـادق عـلیـه السـّلام روایـت كـرده اسـت كـه روزی حـضـرت رسـول صـلی اللّه علیه وآله وسلّم به خانه فاطمه علیهاالسّلام درآمد فاطمه را دید كه جامه پوشیده از جُلهای شتر وبه دستهای خود آسیا می گردانید ودر آن حالت فرزند خود را شیر می داد، چون حضرت اورا بر آن حالت مشاهده كرد آب از دیده های مباركش ‍ روان شد وفـرمـود: ای دخـتـر گـرامـی ! تـلخـی های دنیا را امروز بچش برای حلاوت های آخرت . پس فاطمه علیهاالسّلام گفت : یا رسول اللّه ! حمد می كنم خدا را بر نعمتهای اووشكر می كنم خدا را بر كرامتهای او؛ پس حق تعالی این آیه را فرستاد:
(وَلَسـَوْفَ یـُعـْطیكَ ربُّكَ فَتَرْضی )؛یعنی حق تعالی در قیامت آن قدر به تو خواهد داد كه راضی شوی

اوّل همسایه را باید رسید وآخر خود را

بدون نظر »

وابـن بـابـویـه بـه سـنـد مـعـتبر از حضرت امام حسن علیه السّلام روایت كرده است كه آن حـضـرت فـرمـود كـه در شـب جـمـعـه مـادرم فـاطـمـه عـلیـهـاالسـّلام در مـحراب خود ایستاده ومشغول بندگی حق تعالی گردید وپیوسته در ركوع وسجود وقیام ودعا بود وتا صبح طـالع شـد شنیدم كه پیوسته دعا می كرد از برای مؤ منین ومؤ منات وایشان را نام می برد ودعا برای ایشان بسیار می كرد واز برای خود دعائی نمی كرد، پس گفتم : ای مادر! چرا از بـرای خـود دعـا نـكـردی چـنـانكه از برای دیگران كردی ؟ فرمود: یا بُنَىَّ! الْجارُ ثُمَّ الدّار؛ ای پسرجان من ! اوّل همسایه را باید رسید وآخر خود را.
منتهی الامال

چادر نورانى ومسلمان شدن هشتاد يهودى

بدون نظر »

ابن شهر آشوب وقطب راوندى روايت كرده اند كه روزى حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام مـحـتـاج بـه قرض شد وچادر حضرت فاطمه عليهاالسّلام را به نزد مرد يهودى كه نامش زيـد بود رهن گذاشت وآن چادر از پشم بود وقدرى از جوبه قرض ‍ گرفت . پس يهودى آن چـادر را بـه خـانـه بـرد ودر حجره گذاشت ، چون شب شد زن يهودى به آن حجره درآمد نـورى از آن چـادر ساطع ديد كه تمام حجره را روشن كرده بود چون زن آن حالت غريب را مـشـاهـده كـرد بـه نـزد شـوهـر خـود رفـت وآنـچـه ديـده بـود نـقـل كـرد، پـس يـهـودى از اسـتـمـاع آن حـالت در تـعـجب شد وفراموش كرده بود كه چادر حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام در آن خـانـه اسـت بـه سـرعـت شـتـافـت وداخل آن حجره شد كه ديد شعاع چادر آن خورشيد فلك عِصْمت است كه مانند بَدْر مُنير خانه را روشـن كـرده اسـت ، يـهودى از مشاهده اين حالت تعجبش زياده شد پس ‍ يهودى وزنش به خانه خويشان خود دويدند وهشتاد نفر از ايشان را حاضر گردانيدند واز بركت شعاع چادر فاطمه عليهاالسّلام همگى به نور اسلام منوّر گرديدند

زهى خجسته زمانى که يار باز آيد (حافظ)

بدون نظر »

زهى خجسته زمانى که يار باز آيد
به کام غمزدگان غمگسار باز آيد

به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد

اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه کار باز آيد

مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگذار باز آيد

دلى که با سر زلفين او قرارى داد
گمان مبر که بدان دل قرار باز آيد

چه جورها که کشيدند بلبلان از دي
به بوى آنکه دگر نوبهار باز آيد

ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار باز آيد

تاکى به تمناى وصال تو يگانه

بدون نظر »

تاکى به تمناى وصال تو يگانه
اشکم شود، از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سر آيد، شب هجران تو يانه؟
اى تير غمت را دل عشاق نشانه
جمعى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه‌ى عابد و زاهد
ديدم همه را پيش رخت، راکع و ساجد
در ميکده، رهبانم و در صومعه، عابد
گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد
يعنى که تو را مى طلبم خانه به خانه

روزى که برفتند حريفان پى هر کار
زاهد سوى مسجد شد و من جانب خمار
من يار طلب کردم و او جلوه‌گه يار
حاجى به ره کعبه و من طالب ديدار
او خانه همى جويد و من صاحب خانه

هر در که زنم، صاحب آن خانه تويى تو
هر جا که روم،پرتو کاشانه تويى تو
در ميکده و دير که جانانه تويى تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تويى تو
مقصود تويي، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان ديد
پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف صفت روى تو در پير و جوان ديد
يعنى همه جا عکس رخ يار توان ديد
ديوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل، به قوانين خرد، راه تو پويد
ديوانه، برون از همه، آيين تو جويد
تا غنچه‌ى بشکفته‌ى اين باغ که بويد
هر کس به زباني، صفت حمد تو گويد
بلبل به غزلخوانى و قمرى به ترانه

بيچاره بهايى که دلش زار غم توست
هر چند که عاصى است، زخيل خدم توست
اميد وى از عاطفت دم به دم توست
تقصير خيالى به اميد کرم توست
يعنى که گنه را به از اين نيست بهانه
شیخ بهایی

شامیان خنده به زخم جگر ما نزنید

بدون نظر »

شامیان خنده به زخم جگر ما نزنید
ساز با نالۀ ذرّیۀ زهرا نزنید

سر مردان خدا را به سر نیزه زدید
مرد باشید دگر سنگ به زنها نزنید

به زنان بر سر بازار اگر سنگ زدید
دختران را به کنار سر بابا نزنید

علی و فاطمه در جمع شما اِستادند
پیش چشم علی و فاطمه ما را نزنید

به اسیری که بود در غل و زنجیر زدید
به یتیمی که دویده است به صحرا نزنید

رقص شادی جلو محمل زینب نکنید
پای سر بریده به زمین پا نزنید

بگذارید برای شهدا گریه کنیم
خنده بر داغ دل سوختۀ ما نزنید

کشتن فاطمه بین در ودیوار بس است
تازیانه به تن زینب کبری نزنید

به تماشای سر پاک حسین آمده اید
اینقدر دست به هنگام تماشا نزنید

سخن «میثم» دل سوخته را گوش کنید
دوستان غیر در خانۀ مولا نزنید
حاج غلامرضا سازگار
نخل میثم

عزاداری زنان ال ابوسفیان برای امام حسین (ع)

بدون نظر »

جمعی نقل كرده اند كه یزید امر كرد سر مطهّر امام علیه السّلام را بر در قصر شوم او نصب كردند و اهل بیت علیه السّلام را امر كرد كه داخل خانه او شوند، چون مخدّرات اهل بیت عصمت و جلالت (علیهن السلام ) داخل خانه آن لعین شدند زنان آل ابوسفیان زیورهای خود را كندند و لباس ماتم پوشیدند و صدا به گریه و نوحه بلند كردند و سه روز ماتم داشتند و هند دختر عبدالله بن عامر كه در آن وقت زن یزید بود و پیشتر در حباله حضرت امام حسین علیه السّلام بود پرده را درید و از خانه بیرون دوید و به مجلس آن لعین آمد در وقتی كه مجمع عام بود گفت : ای یزید! سر مبارك فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم را بر در خانه من نصب كرده ای ! یزید برجست و جامه بر سر او افكند و او را برگرداند و گفت : ای هند! نوحه و زاری كن بر فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم و بزرگ قریش ‍ كه پسر زیاد لعین در امر او تعجیل كرد و من به كشتن او راضی نبودم .
منتهی الامال