• بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم    



حق برادر مومن

بدون نظر »

– ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ (ﻉ) ﭘﺮﺳﻴﺪﻩ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻛﻤﺘﺮﻳﻦ ﺣﻖ ﻣﺆﻣﻦ ﺑﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: «ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻥ ﻧﻴﺎﺯﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺧﺘﺼﺎﺹ ﻣﺪﻫﻰ، ﺑﻠﻜﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﻘﺪﻡ ﮔﺮﺩﺍﻧﻰ».
خصال صدوق

کلید بدی ها

بدون نظر »

– ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻌﻔﺮ ﺑﻦ ﻣﺤﻤﺪ (ﻉ) ﮔﻔﺘﻪ: ﺧﺸﻢ ﻛﻠﻴﺪ ﻫﺮ ﺑﺪﻳﺴﺖ.
-ترجمه خصال صدوق

دانا ترین مردم

بدون نظر »

– ﺍﺯ ﻋﻠﻰ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ (ﻉ) ﭘﺮﺳﻴﺪﻩ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺎﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩﻡ، ﮔﻔﺖ: «ﺁﻥ ﻛﺴﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺍﻧﺶ ﺧﻮﻳﺶ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﺪ».
-خصال صدوق

سرچشمه خشم

بدون نظر »

ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻌﻔﺮ ﺑﻦ ﻣﺤﻤﺪ (ﻉ) ﮔﻔﺖ: «ﺣﻮﺍﺭﻳﻮﻥ ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻴﺴﻰ ﺑﻦ ﻣﺮﻳﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﻯ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ ﻧﻴﻜﻮﻯ، ﺑﮕﻮﻯ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ؟ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺖ: ﺩﺷﻮﺍﺭﺗﺮﻳﻦ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﺧﺸﻢ ﺧﺪﺍﻯ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﺍﻭ ﭘﺮﻫﻴﺰ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻥ ﻛﺮﺩ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﮕﻴﺮﻳﺪ. ﺑﺎﺯ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﺧﺸﻢ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺟﺒﺎﺭﻯ ﻭ ﺧﻮﺍﺭ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ.
خصال صدوق

احوال پرسی زبان از دیگر اعضا

بدون نظر »

ﺍﺯ ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﺍﻟﺤﺴﻴﻦ (ﻉ) ﺭﻭﺍﻳﺖ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ: «ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺁﺩﻡ ﺑﻪ ﺳﺎﺋﺮ ﺍﻋﻀﺎﻳﺶ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ: «ﺷﻤﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺻﺒﺢ ﻛﺮﺩﻳﺪ؟ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ ﻭ ﻧﻴﻜﻰ ﻫﺮ ﮔﺎﻩ ﺗﻮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﺪﺍ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻣﺎ ﻣﺸﻮ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﮔﺮ ﺛﻮﺍﺏ ﻳﺎ ﻋﻘﺎﺑﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ».
خصال صدوق:

دیوان حسابست و کتابست در اینجا

بدون نظر »

هشدار که هر ذره حسابست در اینجا
دیوان حسابست و کتابست در اینجا
حشرست و نشورست و صراطست و قیامت
میزان ثوابست و عقابست در اینجا
فردوس برین است یکی را و یکی را
انکال و جحیمست و عذابست در اینچا
آنرا که حساب عملش لحظه بلحظه است
با دوست خطابست و عتابست در اینجا
آنرا که گشوده است ز دل چشم بصیرت
بیند چه حساب و چه کتابست در اینجا
بیند همه پاداش عمل تازه بتازه
باخویش مرآنرا که حسابست در اینجا
با زاهدش ارهست خطائی بقیامت
باماش هم امروز خطابست در اینجا
امروز بپاداش شهیدان محبت
زآن روی برافکنده نقابست دراینجا
زاهد نکشد باده مگر دردی و آنجا
صوفیست که اورامی نابست در اینجا
آن را که قیامت خوش و نزدیک نماید
از گرمی تعجیل دل آبست در اینجا
دوری که نبیند مگر از دور قیامت
در دیدهٔ تنگش چو سرابست در اینجا
بیدار نگردد مگر از صور سرافیل
مستغرق غفلت که بخوابست در اینجا
هشیار که سنجد عمل خویشتن ای فیض
سرسوی حق و پا برکابست در اینجا
صد شکر که دلهای عزیزان همه آنجا
معمور بود گرچه خرابست در اینجا
فیض

صلاح کار کجا ومن خراب کجا

بدون نظر »

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

که جوید با چنین کس آشنایی

بدون نظر »

در آن شبهای تار از بیقراری
چو بسیاری بنالیدم بزاری
مگر کز آه من سرو گلندام
صدائی گوش کرد از گوشهٔ بام
بر آن نالیدن من رحمت آورد
خرامان رو به نزدیکان خود کرد
یکی را زان پریرویان طناز
حکایت باز میپرسید در راز
که این مسکین سودائی کدامست
کز این دردسرش سودای خامست
ز کوی ما کرا می‌جوید آخر
به گرد ما چرا می‌پوید آخر
که کردش اینچنین بیخواب و آرام
کدامین دانه افکندش در این دام
که زینسان بیخور و بیخواب کردش
که از غم دیدهٔ پر خوناب کردش
کدامین غمزه زد بر جان او تیر
که با نخجیربانش کرد نخجیر
کدامین سیل بگرفتش گذرگاه
کدامین شوخ چشمش برد از راه
جوابش داد کین دل داده از دست
به کوی ما درآید هر شبی مست
گهی در خاک غلطد همچو مستان
گهی سجده برد چون بت پرستان
کسی زو نشنود جز ناله آواز
ز شیدائی نگوید با کسی راز
درین دردش کسی فریادرس نیست
به غیر از آه سردش هم‌نفس نیست
همه وقتی در این شب‌های تاری
گهی نالد گهی گرید بزاری
به شب با اختران دمساز گردد
چو روز آید دگر ره باز گردد
مدام از دیده خون بر چهره راند
کسی احوال این مسکین نداند
به خنده گفت کین خام اوفتادست
همانا نو در این دام اوفتادست
دگر عاشق بدین زاری نباشد
بدین خواری و غمخواری نباشد
بغایت تند میسوزد چراغش
خلل کرده است پنداری دماغش
چنین شوریده، سامان دیر یابد
چنین بیمار، درمان دیر یابد
بدین سان کوی ما، او را نشاید
چنین دیوانه را زنجیر باید
کجا یابد کلید این بستگی را
که سازد مرهم این دلخستگی را
که جوید با چنین کس آشنائی
شکستش را که سازد مومیائی
گمان بردی دلی ناموس کردی
بر این آسوده دل افسوس کردی
عبید زاکانی

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور

بدون نظر »

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور
بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
اثر میر نخواهم که بماند به جهان
میر خواهم که بماند به جهان در اثرا
هر که را رفت، همی باید رفته شمری
هر که را مرد، همی باید مرده شمرا
رودکی

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست

بدون نظر »

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا
آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا
کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا
جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟
هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا
زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا
نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای
چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا
عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا
صائب