ارزش هنر آموزی

بدون نظر »

در تاریخ حکمای شهرزوری آمده است که : کشتی یی به دریا شکست و مردی از آن ، به جزیره ای افتاد. بر زمین ، شکلی هندسی کشید. برخی از مردم جزیره دیدند، و او را به نزد پادشاه بردند. پادشاه ، او را گرامی داشت . و نعمت بخشید و به دیگر نقاط کشور نوشت که : ای مردم ! هنر بیاموزید! که اگر کشتی شما در دریا بشکند نیز با شماست .
کشول شیخ بهایی

حکایتی از کثیر عزه

بدون نظر »

در یکی از کتابهای تاریخی دیدم که : ((کثیر عزه )) را فضی بود و خلیفه های بنی امیه ، این می دانستند. اما، چون به همنشینی با او علاقه داشتند، پنهان می داشتند.

کثیر عزه بر عبدالملک بن مروان وارد شد. عبدالملک او را گفت : ترا به علی بن ابی طالب سوگند! عاشق تر از خویش دیده ای ؟ گفت : ای امیر! اگر به خویش نیز سوگند می دادی ، می گفتم . آری ! وقتی ، از صحرایی می گذشتم و به مردی برخوردم که دامی نهاده بود. او را گفتم : چه چیز ترا اینجا نشانده است ؟ گفت : گرسنگی ، من و زن و فرزندانم را هلاک کرد. دامی گسترده ام ، شاید صیدی بدان افتد! که امروز ما را کفایت کند. او را گفتم خواهی که من نیز با تو بنشینم ؟ و چون صیدی بدان افتد، نیمی تو و نیمی مرا باشد؟ گفت : آری ! در این هنگام ، ماده آهویی به دام افتاد، و ما هر دو به گرفتن آن شتاب کردیم . اما، او زودتر رسید و آهو را از دام باز رهاند. او را گفتم : چرا چنین کردی ؟ گفت : بر او رقت آوردم . چه ، به لیلی شباهت داشت .
کشکول شیخ بهایی

لطایفی از سخن بزرگان

بدون نظر »

مردی ((اسخنیس )) حکیم را دشنام داد. و او از پاسخ آن خودداری کرد. حکیم را گفتند: چرا پاسخ نگویی ؟ گفت : از ستیزی که در آن ، پیروز شرورتر از شکست خورده است ، وارد نشوم .
****************
دیوجانس حکیم را گفتند: ترا خانه ای هست که در آن بیاسایی ؟ گفت : از آن رو خانه خواهند، که در آن بیاسایند. و من ، آنجا که آسایم ، خانه منست
********************
به روزگار دیوجانس ، نقاشی ، حرفه خویش رها کرد و به پزشکی پرداخت و دیو جانس او را گفت : آفرین بر تو! چون دیدی که خطای در صورتگری ، به چشم می آید، به طب روی آوردی که خطای آن زیر خاک پنهان می شود.
*************************
دیوجانس مرد پرخور چاقی را دید و او را گفت : بر تن تو جامه ایست که بافته دندان های تست .
کشکول شیخ بهایی

سخن حکیمان

بدون نظر »

حکیمی گفته است : مثل یاران پادشاه ، مثل کسانی ست که بر کوهی بالا می روند و آن که بیش بالا رود، به نابودی نزدیک ترست .
********************
حکیمی را پرسیدند: روز خویش را چگونه آغاز کردی ؟ گفت در حالی آغاز کردم ، که دنیا مایه اندوهم بود و آخرت موجب کوششم .
********************
صوفی یی را پرسیدند: حرفه شما چیست ؟ گفت : به خدا گمان نیک داشتن و به مردم ، گمان بد.
********************
حکیمی گفت : اگر از شیری به سلامت رستی ، در شکار آن طمع مکن ! به نزد آن کسی که دشمن تست مرو! و اگر رفتی ، سلام گوی !
********************
حکیمی گفت : اگر خواهی وفای کسی را بدانی ، اشتیاقش را به برادرانش ‍ بنگر! و شوقش را به میهنش و گریه اش را بر گذاشته اش .
********************
یکی از حکیمان گفته است : همچنان که مگس بر جراحت نشیند و آن را بگزد، و از جاهای سالم دوری کند، مردم بدکار، عیوب دیگران را پی گیرند و آن را یاد کنند. و خوبی هایشان را از نظر دور دارند.
********************
ارسطو به اسکندر نوشت : رعیت اگر توانائی گفتن داشته باشد، توانایی عمل کردن به آن نیز دارد. بنابراین ، بکوش ! تا نگوید، که از اجرای آن در امان باشی .
********************
اسکندر را پرسیدند: از آن ها که به دست آورده ای ، کدام یک بیشتر ترا شادمان کرد؟ گفت : قدرت بر این که احسان دیگران را به وجه احسن پاسخ گویم .
********************
سولون را پرسیدند: چه چیز بر انسان دشوارتر است ؟ گفت : خویشتن داری از گفت سخنی که او را سودی ندارد.
کشکول شیخ بهایی

با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار

بدون نظر »

با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار
کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید

از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم
کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید

ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا
بر من گریست زار که فصل شتا رسید

جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست
هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید

بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال
این آرزوست گر نگری، آن یکی امید

بر بست هر پرنده در آشیان خویش
بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید

نور از کجا به روزن بیچارگان فتد
چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید

از رنج پاره دوختن و زحمت رفو
خونابهٔ دلم ز سر انگشتها چکید

یک جای وصله در همهٔ جامه‌ام نماند
زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید

دیروز خواستم چو بسوزن کنم نخی
لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید

من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من
بوی طعام خانهٔ همسایگان شنید

ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش
هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید

پرویزنست سقف من، از بس شکستگی
در برف و گل چگونه تواند کس آرمید

هنگام صبح در عوض پرده، عنکبوت
بر بام و سقف ریخته‌ام تارها تنید

در باغ دهر بهر تماشای غنچه‌ای
بر پای من بهر قدمی خارها خلید

سیلابهای حادثه بسیار دیده‌ام
سیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید

دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت
اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید

پروین، توانگران غم مسکین نمیخورن
بیهوده‌اش مکوب که سرد است این حدید
پروین اعتصامی برگرفته از سایت گنجور

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر

۱ نظر »

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست

جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست

میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست

علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست

بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست

خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست

از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست

یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست

نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست

میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست

تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست

ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست

هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست

تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست

از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست

خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست
پروین اعتصامی برگرفته از سایت گنجور

کودکی کوزه ای شکست وگریست

بدون نظر »

کودکی کوزه‌ای شکست و گریست
که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم، اوستاد اگر پرسد
کوزهٔ آب ازوست، از من نیست

زین شکسته شدن، دلم بشکست
کار ایام، جز شکستن نیست

چه کنم، گر طلب کند تاوان
خجلت و شرم، کم ز مردن نیست

گر نکوهش کند که کوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست

کاشکی دود آه میدیدم
حیف، دل را شکاف و روزن نیست

چیزها دیده و نخواسته‌ام
دل من هم دل است، آهن نیست

روی مادر ندیده‌ام هرگز
چشم طفل یتیم، روشن نیست

کودکان گریه میکنند و مرا
فرصتی بهر گریه کردن نیست

دامن مادران خوش است، چه شد
که سر من بهیچ دامن نیست

خواندم از شوق، هر که را مادر
گفت با من، که مادر من نیست

از چه، یک دوست بهر من نگذاشت
گر که با من، زمانه دشمن نیست

دیشب از من، خجسته روی بتافت
کاز چه معنیت، دیبه بر تن نیست

من که دیبا نداشتم همه عمر
دیدن، ای دوست، چو شنیدن نیست

طوق خورشید، گر زمرد بود
لعل من هم، به هیچ معدن نیست

لعل من چیست، عقده‌های دلم
عقد خونین، بهیچ مخزن نیست

اشک من، گوهر بناگوشم
اگر گوهری به گردن نیست

کودکان را کلیج هست و مرا
نان خشک از برای خوردن نیست

جامه‌ام را به نیم جو نخرند
این چنین جامه، جای ارزن نیست

ترسم آنگه دهند پیرهنم
که نشانی و نامی از تن نیست

کودکی گفت: مسکن تو کجاست
گفتم: آنجا که هیچ مسکن نیست

رقعه، دانم زدن به جامهٔ خویش
چه کنم، نخ کم است و سوزن نیست

خوشه‌ای چند میتوانم چید
چه توان کرد، وقت خرمن نیست

درسهایم نخوانده ماند تمام
چه کنم، در چراغ روغن نیست

همه گویند پیش ما منشین
هیچ جا، بهر من نشیمن نیست

بر پلاسم نشانده‌اند از آن
که مرا جامه، خز ادکن نیست

نزد استاد فرش رفتم و گفت
در تو فرسوده، فهم این فن نیست

همگنانم قفا زنند همی
که ترا جز زبان الکن نیست

من نرفتم بباغ با طفلان
بهر پژمردگان، شکفتن نیست

گل اگر بود، مادر من بود
چونکه او نیست، گل بگلشن نیست

گل من، خارهای پای من است
گر گل و یاسمین و سوسن نیست

اوستادم نهاد لوح بسر
که چو تو، هیچ طفل کودن نیست

من که هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن و نوشتن نیست

پشت سر اوفتادهٔ فلکم
نقص حطی و جرم کلمن نیست

مزد بهمن همی ز من خواهند
آخر این آذر است، بهمن نیست

چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
دیگرش سنگ در فلاخن نیست

چه کنم، خانهٔ زمانه خراب
که دلی از جفاش ایمن نیست
پریون اعتصامی برگفته از سایت گنجور

سخنان بزرگان

بدون نظر »

آن که بر تو دگرگون شود، بر او دگرگون مشو!
با ستمگر همنشینی مکن ! اگر دوست گرامی تو باشد.
نیکی تو بر دوستت آنست که در مجالس او را احترام کنی .
آسان ترین تجارت ، خریدن است و دشوارترین آن ، فروختن .
نیازمند، نادانست . زیرا گمان می کند، که حاجت روا نخواهد شد، و غمگین می شود
دل را چون غم فرا گیرد، اراده ندارد.
اندوهناکی ، دشمن فهم است و این دو در یک معدن گرد نیایند.
چاره همسایه بد و دوست بد، آنست که فرزندانشان را گرامی بداری ، تا از بدی پدرانشان ایمن باشی .
آن را که به امیدی نزد تو آید، رد مکن ! چنان که تو نیز چون به امیدی روی ، دوست نداری که محروم شوی .
آن که ستمگر را یاری کند، خدا او را خوار می کند.
کشکول شیخ بهایی

حیله در رفع حقوق مردم

بدون نظر »

از کتاب ((احیای علوم دین )) کتاب نکوهش غرور:
دهمین مهلکات ، غرورست . و گروه دیگر، غرورشان در ((فقه )) بزرگست و گمان کرده اند، که آنان ، میان خدا و بندگانش حکم اند. از این رو، در رفع حقوق مردم به حیله دست زده اند و این نوع ، برای همه آنان ، مگر زیرکانشان ، عمومیت دارد. و اینک ! به نمونه هایی از آن ، اشاره می کنیم : مثلا: گویند هنگامی که زن ، مهریه خویش را به شوهر بخشید، شوهرش در برابر خدا نیز بری ء است . که این مورد، کلا خطاست . زیرا، ممکن است شوهر، با بدرفتاری خود، کارها را بر زن تنگ گیرد و زن ، به ناچار، طلب رهایی کند و مهر خویش ببخشد تا رها شود. و این ، برائت به طیب خاطر نیست
ادامه نوشتار »

جملاتی نغز از پیامبر اسلام (ص)

بدون نظر »

۱- پیامبر (ص) فرمود: چهارند که در هر که باشند در نور اعظم خدا است
آنکه عصمت کارش شهادت بیگانگی خدا و رسالت من است و آنکه چون مصیبتی بدو رسد گوید إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ و آنکه چون خوبی به او رسد گوید الحمد للَّه و آنکه چون به خطا افتد گوید استغفر اللَّه و اتوب الیه.
***********************
۲- پیامبر (ص) فرمود: بهر که چهار چیز دادند از چهار دیگرش دریغ نکنند هر که آمرزش‏جوئی داده شد از آمرزش دریغ نشود، و به هر که شکر داده شد از فزونی نعمت دریغ نشود، و به هر که توبه داده شد از پذیرش دریغ نشود، و به هر که دعا داده شد از اجابت دریغ نشود.
**************
۳- پیامبر (ص) فرمود: دانش گنجینه‏ ها است و کلیدهایش پرسش است بپرسید خدایتان رحمت کناد زیرا چهار کس أجر و مزد دارند، پرسش کن و سخنگو و شنونده و دوستدارشان.
******************
۴- پیامبر (ص) فرمود: از دانشمندان بپرسید و با حکماء مخاطبه کنید و با فقراء همنشین شوید.
*********************
۵- پیامبر (ص) فرمود: فضل علم نزد من از فضل عبادت محبوبتر است، و برترین دین شما ورع است.
**********************
۶- پیامبر (ص) فرمود: هر که ندانسته به مردم فتوی دهد فرشته‏ های آسمان و زمین لعنتش کنند.
********************
۴۳- پیامبر (ص) فرمود: راستی بلای بزرگتر را پاداش بزرگتریست هر گاه خدا بنده‏ ای را دوست دارد بلایش دهد هر که از دل خشنود است نزد خدا خشنودی دارد و هر که خشمگین است از آتش خشم است.