خنک آن که در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق صاحبدلان

بدون نظر »

زبان دانی آمد به صاحبدلی
که محکم فرومانده‌ام در گلی

یکی سفله را ده درم بر من است
که دانگی از او بر دلم ده من است

همه شب پریشان از او حال من
همه روز چون سایه دنبال من
بکرد از سخنهای خاطر پریش
درون دلم چون در خانه ریش

خدایش مگر تا ز مادر بزاد
جز این ده درم چیز دیگر نداد

ندانسته از دفتر دین الف
نخوانده بجز باب لاینصرف

خور از کوه یک روز سر بر نزد
که این قلتبان حلقه بر در نزد

در اندیشه‌ام تا کدامم کریم
از آن سنگدل دست گیرد به سیم

شنید این سخن پیر فرخ نهاد
درستی دو، در آستینش نهاد

زر افتاد در دست افسانه گوی
برون رفت ازان جا چو زر تازه روی
ادامه نوشتار »

رفیقی که غایب شد ای نیک نام

بدون نظر »

طریقت شناسان ثابت قدم
به خلوت نشستند چندی به هم

یکی زان میان غیبت آغاز کرد
در ذکر بیچاره‌ای باز کرد

کسی گفتش ای یار شوریده رنگ
تو هرگز غزا کرده‌ای در فرنگ؟

بگفت از پس چار دیوار خویش
همه عمر ننهاده‌ام پای پیش

چنین گفت درویش صادق نفس
ندیدم چنین بخت برگشته کس

که کافر ز پیکارش ایمن نشست
مسلمان ز جور زبانش نرست

چه خوش گفت دیوانهٔ مرغزی
حدیثی کز او لب به دندان گزی

من ار نام مردم بزشتی برم
نگویم بجز غیبت مادرم

که دانند پروردگان خرد
که طاعت همان به که مادر برد

رفیقی که غایب شد ای نیک نام
دو چیزست از او بر رفیقان حرام

یکی آن که مالش به باطل خورند
دوم آن که نامش به غیبت برند

هر آن کو برد نام مردم به عار
تو خیر خود از وی توقع مدار

که اندر قفای تو گوید همان
که پیش تو گفت از پس مردمان

کسی پیش من در جهان عاقل است
که مشغول خود وز جهان غافل است
سعدی

زشتی غیبت

بدون نظر »

بد اندر حق مردم نیک و بد
مگوی ای جوانمرد صاحبت خرد

که بد مرد را خصم خود می‌کنی
وگر نیک مردست بد می‌کنی

تو را هر که گوید فلان کس بدست
چنان دان که در پوستین خودست

که فعل فلان را بباید بیان
وز این فعل بد می‌برآید عیان

به بد گفتن خلق چون دم زدی
اگر راست گویی سخن هم بدی

زبان کرد شخصی به غیبت دراز
بدو گفت داننده‌ای سرفراز

که یاد کسان پیش من بد مکن
مرا بدگمان در حق خود مکن

گرفتم ز تمکین او کم ببود
نخواهد به جاه تو اندر فزود

کسی گفت و پنداشتم طیبت است
که دزدی بسامان تر از غیبت است

بدو گفتم ای یار آشفته هوش
شگفت آمد این داستانم به گوش

به ناراستی در چه بینی بهی
که بر غیبتش مرتبت می‌نهی؟

بلی گفت دزدان تهور کنند
به بازوی مردی شکم پر کنند

ز غیبت چه می‌خواهد آن ساده مرد
که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد!
سعدی

من از دست کمانداران ابرو

بدون نظر »

من از دست کمانداران ابرو
نمی‌یارم گذر کردن به هر سو
دو چشمم خیره ماند از روشنایی
ندانم قرص خورشیدست یا رو
بهشتست این که من دیدم نه رخسار
کمندست آن که وی دارد نه گیسو
لبان لعل چون خون کبوتر
سواد زلف چون پر پرستو
نه آن سرپنجه دارد شوخ عیار
که با او بر توان آمد به بازو
همه جان خواهد از عشاق مشتاق
ندارد سنگ کوچک در ترازو
نفس را بوی خوش چندین نباشد
مگر در جیب دارد ناف آهو
لب خندان شیرین منطقش را
نشاید گفت جز ضحاک جادو
غریبی سخت محبوب اوفتاده‌ست
به ترکستان رویش خال هندو
عجب گر در چمن برپای خیزد
که پیشش سرو ننشیند به زانو
و گر بنشیند اندر محفل عام
دو صد فریاد برخیزد ز هر سو
به یاد روی گلبوی گل اندام
همه شب خار دارم زیر پهلو
تحمل کن جفای یار سعدی
که جور نیکوان ذنبیست معفو
سعدی

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند

بدون نظر »

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
جبار در مناقب او گفته هل اتی

زورآزمای قلعهٔ خیبر که بند او
در یکدگر شکست به بازوی لافتی

مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا

شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا

دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت
لشکر کش فتوت و سردار اتقیا

فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
مدح حضرت علی (ع)
سعدی
وغا =وغا. [ وَ ] (ع اِ) کارزار. (مهذب الاسماء). کارزار و جنگ . (ناظم الاطباء). جنگ و شور و غوغا و به کسر واو خطاست

شعری از سعدی وپاسخی از شیخ بهایی

بدون نظر »

گوش تواند كه همه عمر وى
نشنود آواز دف و چنگ ونى
ديده شكيبد زتماشاى باغ
بى گل و نسرين به سر آرد دماغ
گر نبود بالش آگنده پر
خواب توان كرد حجر زير سر
ور نبود دلبر همخوابه پيش
دست توان كرد در آغوش خويش
وين شكم بى هنر پيچ پيچ
صبر ندارد كه بسازد به هيچ
ادامه نوشتار »

حکایتی از گلستان

بدون نظر »

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر

الشاهُ نظیفهٌ و الفیلُ جیفهٌ.

اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ

لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت باری به ابلهی فربه

اسب تازی و گر ضعیف بود

همچنان از طویله خر به

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.
ادامه نوشتار »

شعر فارسی

بدون نظر »

از شيخ سعدى :
گوش تواند كه همه عمر وى
نشنود آواز دف و چنگ ونى
ديده شكيبد زتماشاى باغ
بى گل و نسرين به سر آرد دماغ
گر نبود بالش آگنده پر
خواب توان كرد حجر زير سر
ور نبود دلبر همخوابه پيش
دست توان كرد در آغوش خويش
وين شكم بى هنر پيچ پيچ
صبر ندارد كه بسازد به هيچ

و بهاءالدين محمد – در پاسخ گفته است :
گر نبود خنگ مطلى لگام
زد بتوان بر قدم خويش ، گام
ور نبود مشربه از زرّتاب
با دو كف دست ، توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان آن و اين
هم بتوان ساخت به نان جوين
ور نبود جامه اطلس ترا
دلق كهن ساتر تن ، بس ترا
شانه عاج از نبود بهر ريش
شانه توان كرد به انگشت خويش
جمله كه بينى ، همه دارد عوض
وز عوضش گشته ميسر غرض
آن چه ندارد عوض اى هوشيار!
عمر عزيزست و غنيمت شمار!

بدون نظر »

به نام خدایی که جان آفرید

سخن گفتن اندر زبان آفرید

خداوند بخشندهٔ دستگیر

کریم خطا بخش پوزش پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت

به هر در که شد هیچ عزت نیافت

سر پادشاهان گردن فراز

به درگاه او بر زمین نیاز

نه گردن کشان را بگیرد بفور

نه عذرآوران را براند بجور
ادامه نوشتار »