چون سرهای مبارك را بر یزید وارد كردند، اهل بیت علیهماالسّلام را نیز در آوردند در حالتی كه ایشان را به یك رشته بسته بودند و حضرت علی بن الحسین علیه السّلام را در (غُل جامعه ) بود و چون یزید ایشان را به آن هیئت دید گفت ، خدا قبیح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بین شما و او قرابت و خویشی بود ملاحظه شما ها را می نمود و این نحو بد رفتاری با شما نمی نمود و به این هیئت و حال شما را برای من روانه نمی كرد.)
و به روایت ابن نما از حضرت سجّاد علیه السّلام دوازده تن ذكور بودند كه در زنجیر و غل بودند، چون نزد یزید ایستادند، حضرت سیّد سجاد علیه السّلام رو كرد به یزید و فرمود: آیا رخصت می دهی مرا تا سخن گویم ؟ گفت : بگو ولكن هذیان مگو. فرمود: من در موقفی می باشم كه سزاوار نیست از مانند من كسی كه هذیان سخن گوید، آنگاه فرمود: ای یزید! ترا به خدا سوگند می دهم چه گمان می بری با رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم اگر ما را بدین حال ملاحظه فرماید؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام فرمود: ای یزید! دختران رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم را كسی اسیر می كند! اهل مجلس و اهل خانه یزید از استماع این كلمات گریستند چندان كه صدای گریه و شیون بلند شد، پس یزید حكم كرد كه ریسمانها را بریدند و غلها را برداشتند