اردیبهشت ۱۳۹۵ - سخن : سخن

به یک ناله بسوجم هر دو عالم

بدون نظر »

بتا تا زار چون تو دلبرستم
بتن عود و بسینه مجمرستم

اگر جز مهر تو اندر دلم بی
به هفتاد و دو ملت کافرستم

اگر روزی دو صد بارت بوینم
همی مشتاق بار دیگرستم

فراق لاله رویان سوته دیلم
وز ایشان در رگ جان نشترستم

منم آن شاخ بر نخل محبت
که حسرت سایه و محنت برستم

نه کار آخرت کردم نه دنیا
یکی بی سایه نخل بی‌برستم

نه خور نه خواب بیتو گویی
به پیکر هر سر مو خنجرستم

جدا از تو به حور و خلد و طوبی
اگر خورسند گردم کافرستم

چو شمعم گر سراندازند صدبار
فروزنده‌تر و روشن ترستم

مرا از آتش دوزخ چه غم بی
که دوزخ جزوی از خاکسترستم

سمندر وش میان آتش هجر
پریشان مرغ بی‌بال و پرستم

درین دیرم چنان مظلوم و مغموم
چو طفل بی پدر بی مادرستم

نمی‌گیرد کسم هرگز به چیزی
درین عالم ز هر کس کمترستم

به یک ناله بسوجم هر دو عالم
که از سوز جگر خنیاگرستم

ببالینم همه الماس سوده
همه خار و خسک در بسترستم

مثال کافرم در مومنستان
چو مؤمن در میان کافرستم

همه سوجم همه سوجم همه سوج
بگرمی چون فروزان اخگرستم

رخ تو آفتاب و مو چو حربا
و یا پژمان گل نیلوفرستم

بملک عشق روح بی‌نشانم
بشهر دل یکی صورت پرستم

رخش تا کرده در دل جلوه از مهر
بخوبی آفتاب خاورستم

بمیر ای دل که آسایش بیابی
که مو تا جان ندادم وانرستم

من از روز ازل طاهر بزادم
ازین رو نام بابا طاهرستم
بابا طاهر عریان

نصیحتی از پیامبر اکرم (ص)

بدون نظر »

سرور پیامبران و شریف ترین اولینان و آخرینان ، که درود خدا بر او و خاندانش باد! – بر ناقه عضبا بر نشسته بود و در یکی از خطبه های خویش گفت : ای مردم ! چنان پندارید، که مرگ بر دیگران مقدرست و حقی ست که بر دیگران واجب است . و گویی آن را که تشییع کرده ایم ، به زودی به سوی ما باز خواهد گشت . آنان را در گور می گذاریم و میراثشان را می خوریم و چنان پنداریم که ما جاوید زنده خواهیم بود و هر پندی را از یاد برده ایم . و از هر بلا در امانیم .
خوشا به حال آن کس که از دسترنج نیالوده به گناه خویش ، دیگران را ببخشد! و با اهل دانش و حکمت همنشین شود و از اهل ذلت و خواری ببرد. خوشا به حال آن که نفس خویش خوار کند! و خوی و نیت خویش ‍ خوش کند! و بدی خویش از مردم دور دارد! خوشا به حال آن که زیادی مال خویش ببخشد. و زیادی سخن خویش نگه دارد. و سنت را بسنده کند و بدعت او را نفریبد.
کشکول شیخ بهایی

زنون حکیم و مرد فقیر

بدون نظر »

زنون حکیم ، مردی را بر ساحل دریا، اندوهگین دید که بر دنیا غم می خورد. حکیم ، او را گفت : بر دنیا غم مخور! اگر در نهایت توانگری ، در کشتی بودی و کشتیت در دریا شکسته بود، و در حال غرق بودی ، آیا نهایت آرزوی تو، آن نبود، که نجات یابی و همه ثروت را از دست بدهی ؟ گفت : اگر بر دنیا فرمانروایی داشتی و همه پیرامونیانت قصد کشتن ترا داشتند، آیا آرزوی تو نجات یافتن از دست آنان نبود؟ حتی به بهای از دست رفتن هر آن چه داری ؟ گفت : بلی ! گفت : تو اکنون همان توانگری و اینک همان پادشاه ! مرد به سخن او آرام شد.
کشکول شیخ بهایی

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

بدون نظر »

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسن
با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

بدون نظر »

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که می رویی
امروز که بازارت پرجوش خریدار است
دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی
چون شمع نکورویی در رهگذر باد است
طرف هنری بربند از شمع نکورویی
آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی